خانه / خواندنی ها / نوشته هایی با طعم کتاب / مینا شاکری

نوشته هایی با طعم کتاب / مینا شاکری

421209438_123558

علاقـــــه ی خوبمْ؛نگرانِ توام شب به صُبح ؛ صُبح به شبْ

مُـــــد اُفتاده ، گرداگردِ خانه ها ، کتاب خانه ها ،  تازه هایت

را بخواننــد .مگر بیاتْ هم میشوی گیسو کمنـــــــدِ منْ
تــازه ها ، بــــــازه ی زمــــانی شــان محـــدود.تــازه تـــر:

” کهنـــه ” گــی دارد آن ســوتَرَشْ. از کودکــــــی شــنیدم

می گفت :می خواهم نــــقاشی ات کنم ، بچسبانــــــــمَت

بغلِ عکسِ دو نفره ی اتاقِ پذیراییِ مانْ /چه تـــــــلخْ !!!!

چه فکری با خود کرده این کودکِ ناکوک.عادلانه نیست

پدر تماشا می کرد ؛ می گفت: خورشید را زردانه تر  بکشی

جایزه داری شیرینَکِ‌بابا ، آن قدر که زمستان بخوابَــــدْ.

من اما نگرانِ آدم برفی ای …….که داشت به هرمِ نور،

“‌آب “‌می شُد، با این حـــــسابْ کــارِ کتاب ساخته بود ،

پدر،جایزه پرداخته بود.نقاشی کـــــــشیدن زیاد طول

می کشد ؛ آب شدن امّـــا بی ریشه ؛ لحظـــه ای ، بی بَدَنْ.

چه مــدادهایی که رنگین می کنند گل هایِ کاغذی را
آه …

چه کتاب هایی که سبک ،سنگین می کننـد حافظه ها را
ماه …

فاصله هست از آه تا ماه ” چاه را می دانید یا راه را ” !!!!

چه رازیست در این چلچراغِ حروف

کِتــــابِ  کوچکِ دلتنگی

پــــَرورده ی نوکِ

مـــــــــداد

رنگی ات!

حادثه

” سه نقطه چین “

 

421331198_122665

دَر زندگیِ شَخصی اش “صادق” بود ؛ زیبایی ها را  یک جا جمع کرده بود

از صُبح ؛ گرم بود به کار و سرد بود به بار و آخرش گرم و سرد ،لبْ  چشیده ی روزگار

کافه ی قشنگی برایِ خودش دست وپا کرده بود .

کافه ای کتابی شکل با  نیمکَتی به شمایلِ عطفِ کتاب ” کَمی قُطــــورتر ” .

از آن دورترها ” گرمایَش “حس می شُــد

گرما را می توانستی ، هم ،  دَر یاد

هم  لایِ جیبِ کُت ات برای رفیق ؛ خواهَرت و مادرت…

هزاران نفر در یک کافه؛خانواده ی زیبایی بود .

شوخی نیست  سال ها به هر جان کــَندنی

ماحاصَلَش را و سال عسلش را  در همان کافه ی پیرِ خوش هیکلش ….

پیرها آمد و شد داشتند ؛ جوانک ها رفت و آمد ؛ پیشترین ها ، گذران  و رهگذرانِ کافـــه

و ماندگارها پایِ ثابتِ کافه ی کتابی .

دم نوش هایش می ارزید به تمامِ قهوه،نسکافه های کافه جوانِ‌ لوکسِ آن طرف ِ خیابان

که مُدام باید لباس عوض می کردی برای لذت بردن در آن

ولی اینجا ” خانه ای را می مانِسْـــتْ گرم ” پُر عیـــار “

رفقایِ خوبی بودیم

چایی می خوردیم ، کتاب می خواندیـــم

کتاب می خواندیم و زندگی می کردیم

این همان شرطِ‌ دوامِ ما بود ” هم خوانیِ کتاب “

هر روز حرفِ تازه ای ؛ از هر دری سُخنی ….

کافه  بر یک اصل ؛ بر یک قانونی مُستحکم بود

وَ آن اصل را در همه خوانی و هم خوانیِ کتاب  ” دَم ” می کردیم

و می نوشیدیِِـــم و تکرار می شُد این کتاب نوشْ ها .

سعادت از آن رو نصیبِ ما شده بود که :

جانِ‌کتاب ؛بسته به دَستهایمان بود و چشم هایمان

چه سعادتی …..

فال

قال

کافه چی

وبلاگ مداد کوچک

Share

درباره ی نازنین مؤمن زاده

کتابدار کتابخانه عمومی اوحدی مراغه ای- مدرس مدعو دانشگاه پیام نور مراغه

۴ دیدگاه

  1. بنام خدا
    با سلام
    مطالب بسیار عالی و جالب بود و حاکی از دقت نظر و خوش فکری نویسنده می باشد.امید موفقیت و سربلندی برای ایشان دارم.

  2. با سلام

    نوشته هایی حلوایی

    به سبک منشآت قائم مقام

    عمیق و آبی

    مانا باشی دوست من

  3. سلام خیلی زیبا و جالب بود
    مانا باشی به مهر، مهربان.♡

  4. سلام مینا جان مث همیشه عالی نوشتی بوی کتاب رو میشه حس کرد تو تک تک کلمه ها:)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *